درختی با برگهای تازه
بهترین اسلحه

پرنده خیالش پرواز کرد،به روزی که رفته بود جشن فرشتههاتا آقا رو از نزدیک ببینه❣️
ترک قلب
یکی کم است
اسم گمشده

مادر بالهای سفیدش را باز کرد و پرسید: «چرا تعجب کردی فرشتهی قشنگم!»☺️فرشته کوچولو جلوتر رفت.گلهای رنگارنگ سبد را بو کرد و گفت: «به به! چه گلهای خوشبویی! 🤗چه جشنی در راه است که اینهمه فرشته برای آن آماده شدهاند؟ قرار است کجا برویم؟»
حمله ژیرونها

فرماندهشون کشته شد!!با تیرِ سمّی زدمش!!!
بخوان

درست می دید. فردی با سر و بدنی پوشیده از نور در برابرش ظاهر شد.و بی آنکه با او حرفی بزند بازویش را گرفت و گفت:بخوان!
صندوق خالی

روز نمایشگاهِ تاریخ اسلام بودو غرفه صدیقه از همه غرفهها سادهتر بود.یک صندوق چوبی و داخلش…هیچچیز❗️
آروزی رُطْبا

رُطْبا داد زد: «نه نه! من آرزو کرده بودم که هنگام خوشحالی آدمها خورده شوم! خواهش میکنم!!»
سپر دارچینی

دارم برای قلبم و برای خونه مون سپر نوری درست میکنم!
دو تا کتاب علوم

سمانه دماغش را بالا کشید.اشکهایش را پاک کردو گفت:« خسیس!😡خودخواه!😏فقط به فکر خودش است. میخواهد فقط خودش بیست بشود.»
قهر کوتاه من با خدا

خدایا تو میدونستی چقدر دلم میخواد سه روز روزه بگیرم.تو میتونستی کمکم کنی همه چی خوب پیش بره، ولی نکردی؛دیگه باهات قهرم!😢