اصلا چرا باید دعا و استغاثه داشته باشیم؟ دعا نکردن نشونه چیه؟
تاحالا به این فکر کردین که بُرد دعاهای ما تا کجا میتونه بره؟
دعا یه چیز دلبخواهیه که هر وقت دوست داشتیم، انجامش بدیم یا واقعا واسه ما لازم و ضروریه؟
اصلا خدا اگه خودش میتونه هرچی خودش خواست رو به ما بده، چرا بهمون گفته دعا کنیم؟
چی میشه که بعضی از دعاها فوری برآورده میشن و انقدری قدرت دارن که میتونن اتفاقهای بزرگ رو رقم بزنن؟
دعا دقیقا کجای رابطهای که با خدا داریم، میشینه و ما باید چجوری دعا کنیم تا بتونیم به اوضاعمون یه سر و سامونی بدیم؟
این استغاثهای که انقدر ازش حرف میزنن و میگن مهمه، دقیقا چیه و دونستن فرق دعا و استغاثه چه دردی رو از ما دوا میکنه؟
اگه دوست دارین سر از این راز مهمی که بین خدا و بندههاش هست دربیارین، باهامون همراه باشین و مجله این هفته رو از دست ندین!
من و استغاثه؟
خب، اگه تا همین چند وقت پیش، کسی میگفت تا حالا اسم «استغاثه» و اینجور چیزها به گوشش نخورده یا دقیق نمیدونه یعنی چی، خیلی راحت میشد ازش قبول کرد؛ میگفتیم بالاخره یه اصطلاح خاص و قلمبه سلمبهایه که جاش بیشتر توی کتابهای دینی و کلاسهای درسیه! ولی الان که دیگه استغاثه شده یکی از تکلیفهای کف خیابون، داستان کلاً فرق کرده و دیگه نمیشه همین جور الکی الکی از کنارش رد شد!
منطقی هم که نگاه کنیم، بالاخره حتماً این «استغاثه» یه فرقی با یه «دعای معمولی» داره که اینهمه روش دست گذاشتن و انقدر بهش سفارش کردن! نمیشه که هر دوتاشون یه چیز باشن و فقط اسمشون فرق کنه!
میدونین چیه، قضیه از این قراره که هر استغاثهای دعا هست ولی هر دعایی استغاثه نیست! ولی خب از اونجایی که استغاثه خودش هم یه جور دعاست، تا تکلیفمون با «دعا» و حقیقتش روشن نشه، استغاثهمون هم نمیتونه ما رو به جایی برسونه! یعنی تا وقتی نگاهمون به دعا، مثل یه لیست خرید از خداست و اصلا دوزاریمون نیفتاده که با خدا چه رابطهای داریم، نمیتونیم ادعای اضطرار و استغاثه کنیم! این جوری فکر کنین که استغاثه روی شونههای دعا وایستاده؛ پس اول باید واسمون معلوم بشه که دعا چیه و قراره با ما چیکار کنه تا بعدش بتونیم مزه استغاثه واقعی رو بچشیم.

یه ساعت و نیم تو صف وایسادم،
آخرش هم نوبت به من که رسید،
نون تموم شد!
واسه چی دعا میکنیم؟
ببینین، یه گرهای توی ذهنمون هست که اگه باز بشه، خیلی از سوالهای بیجوابمون راجع به دعا و استغاثه و چراهای پشتشون، خود به خود حل میشه! اونم برمیگرده به مدل رابطه ما با خدا! اصلاً ریشه خیلی از سوء تفاهمها راجع به دعا، و اینکه چرا دعا رو اون قدری که باید جدی نمیگیریم، برمیگرده به همین که «روی خودمون زیادی حساب کردیم»! یعنی فکر میکنیم یه موجود مستقل و خودکفاییم که حالا یه وقتایی هم وسط مشکلها و بدبختیها یه یادی از خدا میکنه تا کارش راه بیفته! ولی خب اینجوری نگاه کردن از پایه مشکل داره! حقیقت ماجرا اینه که فقط خداست که وجودِ مطلق و بینهایته و ما توی همه چی و همه جوره بهش وابستهایم! این وابستگی هم تعارف نیستا! چرا؟ چون کل این عالم ظهور خداست و ما نه فقط توی وجودمون، که توی صفتهامون و لحظه به لحظهی بودنمون توی این دنیا هم به خدا وابستهایم! یعنی اصلاً چیزی از خودمون نداریم که بخوایم روش مانور بدیم یا توهم استقلال داشته باشیم! کافیه یه دوری توی مجلههای خدا رو بشناس بزنین تا همه چی دوباره یادتون بیاد!
با این حساب، جا نداره مایی که از خودمون هیچ چی نداریم، اون چیزهایی که لازم داریم رو از خدایی که همه چی داره و همهکاره این عالمه، بخوایم؟ اصلا اگه اینجوری به ماجرا نگاه کنیم، دعا نه فقط یه کار اضافی یا دستور خشکوخالی نیست، که میشه مهمترین و اساسیترین کار عالم! چون بدون دعا و خواستن ما از خدا، چیزی روی غلتک نمیفته! معنی دعا هم دقیقا همینه دیگه: خواستن چیزی که نداریم، از کسیکه همه چی دستشه!
حالا بماند که وسط این همه وابستگی، همون «اختیاری» که خدا از سر لطف و رحمتش بهمون داده میشه اسباب دردسر ما! چرا؟ چون یهو خودمون رو همهکاره میبینیم و توهم مستقل بودن برمون میداره! یعنی اون قدر غرق بازیهای خودمون میشیم که اصلاً یادمون میره بند وجودیمون به کی و کجا وصله! نتیجهاش هم میشه اینکه دعا واسمون از یه چیز ضروری تبدیل میشه به یه چیز دلبخواهی و تشریفاتی!
هر چی بیشتر، بهتر!
میدونین چیه؟ ما که از خودمون چیزی نداریم! وقتی دعا میکنیم، مثل اینه که ظرف نیازمون رو بردیم پیش خدا و ازش خواستیم پرش کنه! خب معلومه یه ظرفی که پر باشه، چیزی توش جا نمیشه! یعنی اگه توهم این رو داشته باشیم که همه چی داریم، دیگه اصلا درخواستی نداریم! بعدش هم با کلی ادعا میریم پی کارمون و از اونجایی که همهاش توهمِ دارایی بوده، نه یه دارایی واقعی، با سر میریم توی دیوار! ولی هرچی ظرف نیازمون پیش خدا خالیتر باشه و ادعامون کمتر، دریافتمون هم بیشتره! اونم تازه از طرف خالقی که خودش گفته هرچی لازمه رو از خودم بخواین! خداییش هیچ چی خندهدارتر از این نیست که یه فقیری سر سفره پادشاه بشینه و با هزارتا فیگور و ادا و اطوار بگه خیلی ممنون، من چیزی لازم ندارم!

😳هاج و واج همدیگه رو نگاه میکردیم.
کار مهم؟!
آخه کدوم کار از چشممون پنهون مونده بود؟
فرق دعا و استغاثه چیه؟
درسته که استغاثه هم یه جور دعاست، ولی سازوکار و شرایط و اصلا اثری که داره، با دعا یه فرقهایی داره! یعنی اگه دعا خواستن ماست، توی استغاثه داریم به خدا میگیم که بدون تو اصلا نمیتونیم! استغاثه یه جورایی کمک خواستن توی اوج سختی و شدته!
فرق دعا و استغاثه هم همینجاست! چون ما دعا رو توی هر حالتی ممکنه داشته باشیم؛ مثلا بعد از اینکه غذا خوردیم، قبل خواب، توی زیارت، یا اصلاً هر وقت که یهو یاد خدا افتادیم و گفتیم یه چندتا دعا هم بکنیم که دست خالی برنگردیم، که البته اصلاً بد نیست و خیلی هم عالیه! خدا هم حساب تکتکشون رو داره و به وقتش جواب همه دعاهامون رو میده!
ولی خب استغاثه کلا توی یه فضای دیگهست! یعنی اصلا یه همچین شرایطی نیست که توی آرامش و از سرِ خوشی و از روی آسودگی یه چیزی رو بخوایم! استغاثه میشه وقتی همه چی به هم ریخته و دیگه راه فراری نداریم!
حالا یه سر به کهکشان درون بزنین، تا فرق دعا و استغاثه اساسی واستون جا بیفته!
استغاثه چیه؟
توی استغاثه دیگه جونمون به لبمون رسیده و کامل احساس درموندگی میکنیم! یعنی توی یه حالی قرار داریم که هیچ فریادرسی رو غیر خدا نمیتونیم تصور کنیم!
درست مثل کسیکه پاش سُر خورده و داره از کوه پرت میشه، یا بچه کوچیکش رو توی شلوغی خیابون گم کرده و نمیدونه کجا دنبالش بگرده! یا وسط یه گردابی توی دریا گیر افتاده و هر لحظه ممکنه غرق بشه! وقتیکه یه جورایی کامل از خودمون و همه اسباب و امکاناتی که دستمونه ناامیدیم و فقط امیدمون به خداست! واسه همینم هست که وقتی به استغاثه میرسیم، زودتر جواب میگیریم! چون هم فقر و ناتوانی خودمون رو کامل داریم میبینیم و هم قدرت خدا رو!

وقتی تعجب کردم
که علیآقا گفت
😳آقای خسروی زرتشتیه
سازوکار استغاثه
پس میتونیم بگیم که استغاثه وقتیه که ما یه دعای اصولی و درست و حسابی کردیم! یعنی هم فهمیدیم خودمون کی هستیم و از خودمون چیزی نداریم؛ هم پی به قدرت خدایی بردیم که قادر مطلقه و همه کاره عالمه!
ولی خب قانون خدا اینه که ما یا با دیدن شرایط بقیه و اوضاع و احوال دنیا خودمون رو توی شرایط اضطرار و استغاثه ببینیم و مثل بچه آدم از خدا درخواست کنیم، یا خدا خودمون رو توی شرایط سختی و اضطرار میذاره که به استغاثه بیفتیم!
چون در مقابل خدایی که رحمان و کریمه و خودش ازمون میخواد که دعا کنیم، فقط کسایی ادعای بینیازی میکنن و چیزی نمیخوان که باورشون شده کارهای هستن و توهم برشون داشته!

کیا دعا نمیکنن؟
بااین حساب کساییکه دنبال دعا و استغاثه نمیرن، از دو حالت خارج نیستن! یا اونایی هستن که کلاً ناآگاهن و هنوز عمق ماجرا رو نگرفتن، یا اونایی هستن که یه جورایی گرفتار «کبر» یا همون خودبرتربینی شدن! چرا؟ چون جلوی خدایی که منشاء همه قدرتهاست قد علم کردن و یه جوری ادعای استقلال وجودی و بینیازی کردن!
حالا خدا این وسط چیکار میکنه؟ وقتی میبینه ما اصرار داریم که «خودمون همه کارهایم و به کسی احتیاجی نداریم»، خیلی شیک و بیسر و صدا، اجازه میده همون جوری که میخوایم زندگی کنیم! یعنی قشنگ به حال خودمون رهامون میکنه و ما هم دستی دستی خودمون رو به فنا میدیم! دلیلش هم خیلی ساده است، چون ارتباطمون رو با کسیکه وجودمون بهش وابسته است و همه زندگیمون دستشه، از دست دادیم!
حالا اگه نه فقط نمیخواین جزء مستکبرها باشین، که میخواین با دعا و استغاثه همه چی جلو بیفته و سر و سامون بگیره، حتما از چراغ استفاده کنین!