کدوم تولد رو باید جشن بگیریم؟ لازمه اینکه «تولدت مبارک» واقعا بهمون بچسبه، چیه؟
«تولدت مبارک»!
حرفی که حتما تاحالا خیلی شنیدیمش ولی احتمالا به اینکه تولدمون واقعا کی مبارک میشه و واسه یه تولد سالم و درست چه چیزایی لازم داریم، خیلی فکر نکردیم! یعنی یه جورایی «تولدت مبارک» رو فقط مثل یه جمله دیدیم؛ نه مثل یه مرحله که لازمه واسش کلی زحمت بکشیم و تازه بعد از تولدمون هم قراره نتیجه زحمتهامون رو ببینیم!
تا الان راجع به موضوعهای مختلفی با هم حرف زدیم، گفتیم مهمه که بدونیم کی هستیم، از کجا اومدیم، کجا میخوایم بریم، اون جایی که خونه اصلیمونه چه شکلیه و چی باید با خودمون ببریم.
ولی خب هر آدم عاقلی اینو میدونه که اون چیزهایی که قراره با خودمون ببریم، بالاخره باید یه ملاک و معیاری هم داشته باشن. همون جوری که ما نمیتونیم یه تیکه کاغذ رو برداریم و به عنوان مدرک دکترامون به بقیه معرفی کنیم، یا با لباس راحتی بریم مدرسه و ادعا کنیم که یونیفرم پوشیدیم، یا دوتا تخم مرغ نیمرو کنیم و ادعای بهترین آشپزی دنیا رو داشته باشیم، برای کارهایی که انجام میدیم و قراره کارنامهاش رو با خودمون ببریم اون دنیا هم باید یه ملاک و معیاری داشته باشیم؛ یعنی یه حداقلهایی رو رعایت کنیم!
یه دنیای با حساب و کتاب!
آخه اصلا ساختار دنیا این شکلیه و همه چیزش روی قاعده و قانونه! جالبه که ما این چیزها رو در مورد دنیا راحت قبول میکنیم ولی نوبت به آخرت که میشه کلی ادا و اطوار درمیاریم و هزارتا اما و اگر میاد توی کلهمون که چرا باید فلان کار رو اینجوری انجام بدیم و اون یکی رو اونجوری؟ ولی خب بالاخره باید کارها رو تا یه مرحلهای پیش ببریم که بتونیم اسم کار رو روش بذاریم دیگه! اگه چهارتا تخم مرغ و پیاز و گوجه ای که برداشتیم، تبدیل به غذا نشه که نمیتونیم اسمش رو بذاریم آشپزی!

و خیلی وقتا هم ما یادمون میره مهم نتیجه است نه فقط شکل کار!
ملاک های یه کار درست و حسابی
حالا با این حساب واسه سنجیدن یه چیز چی لازم داریم؟
• یکی خود اون چیزی که داریم میسنجیمش!
• یکی دیگه هم ملاکمون که بفهمیم چقدر با چیزی که باید باشه فاصله داره!
حالا این ملاک و میزان به چه درد اون دنیامون میخوره؟ اصلا فکر کردین که اگه بریم اون دنیا و بفهمیم نصف کارامون با قد و قواره و ملاکهای اون دنیا جور نیستن، چه گِلی باید به سرمون بگیریم؟ آخه درست و غلط بودن کارها و سلامتی قلبمون دقیقا به این بستگی داره که چه قدر با ملاک و استانداردی که باید باشه هماهنگه! ولی خب کسی هم اونجا واینستاده که یکی یکی اینا رو ازمون بپرسه و واسمون تیک بزنه! ما همین که پامون رو بذاریم اون دنیا خودمون میفهمیم که چه قدر با اونجا هماهنگیم و چه قدر با استانداردهاش فاصله داریم! درست مثل یه جنین که تا به دنیا میاد خودش میفهمه توی چه چیزایی با دنیا هماهنگه و چی رو با خودش نیاورده!
کدوم کار به دردم میخوره؟
اما قبلش باید ببینیم که اصلا دست به کدوم کارها بزنیم؟! یعنی هر عقل سالمی میدونه که اول باید یه کار درست انتخاب کنیم، بعدش ببینیم با استانداردهای اون دنیا هماهنگی داره یا نه؟ چون اگه از اول سراغ یه کار نامربوط رفته باشیم که کلا کلاهمون پس معرکهست و دیگه به مرحله استاندارد و این جور چیزها هم نمیرسه!
حالا واسه اینکه دستمون بیاد که چه کارهایی رو انتخاب کنیم، لازمه یه دور برگردون بزنیم و یه بار دیگه قانون قضا و قدر رو باهم مرور کنیم؛ چون قضاهایی که باهاشون روبهرو میشیم، نتیجه همون قَدَرهایی هستن که انتخاب کردیم؛ یعنی بهتره بگیم هروقت داریم یه چیزی رو انتخاب میکنیم، همون موقع داریم نتیجههاش رو هم انتخاب میکنیم! مثلا نمیشه بیشتر وقتمون رو روی گوشی یا توی گیم نت بگذرونیم و آخر ترم هم انتظار یه معدل درست و حسابی رو داشته باشیم. یا اگه از زندگیمون خیلی راضی نیستیم و کلی گله و شکایت داریم، خیلیاش تقصیر خودمون و انتخابهای گل و بلبلیه که داشتیم!
حالا سوال اینجاست که چرا دست به یه همچین انتخابای کج و کولهای زدیم؟
آفرین! چون خودمون رو درست نمیشناختیم و قیمت دستمون نبوده! بالاخره یکی که خودش رو بیشتر از حد و اندازه یه گیاه نمیبینه که نمیتونه درخواستهای آدمیزادی داشته باشه! البته نکته اینجاست که این انتخابها فقط مربوط به دنیامون نیستن و اگه قانون قضا و قدر رو بلد نباشیم و دست به انتخابهایی که نباید، بزنیم، واسه همیشه خودمون رو گرفتار کردیم!

یکی تکلیف ما رو روشن کنه!
حالا این وسط تکلیف چیزهایی که دست خودمون نبوده چی میشه؟ کی قراره جواب اون قسمتای زندگی که دست خودمون نبوده رو بده؟
اولا اون چیزی که ما واسه اون دنیا لازم داریم یه قلب سالمه که به هیچ کدوم از این چیزهایی که دست خودمون نبوده بستگی نداره!
بعدش هم اگه خدا یه جایی بهمون کمتر داده، حتما توی یه چیز دیگه واسمون جبرانش کرده!
کلا هم از اون جایی که خیلی هوامون رو داره، همه کمبودهامون رو اون دنیا واسهمون جبران میکنه!
پس بهتره که حسابی حواسمون به چیزهایی که دست خودمونه باشه و به بهونه چیزهایی که دست خودمون نیست، دستی دستی اون دنیامون رو به باد فنا ندیم!
هر کاری که کار نیست!
حالا مسئله اینجاست که میشه اسم هر چیزی رو عمل گذاشت؟ یا کارای ما باید یه سری ویژگیها داشته باشن تا تازه بشن عمل؟!
مثلا اگه یه چیزی فقط به گوشمون خورده باشه و خودمون واسهاش هیچ تلاشی نکرده باشیم، که جزء اعمالمون نمیشه! یا اگه خیلی تصادفی یه کار خوب کردیم و اصلا هم نیت انجامش رو نداشتیم که نمیتونیم روش حساب کنیم؛ مثل وقتی که داشتیم از خیابون رد میشدیم و یه بچه از سر ناچاری اومده گوشه لباسمون رو گرفته تا بتونه از خیابون رد بشه!
کارای ما وقتی میشن جزء اعمالمون که هم واسهشون یه نیت قبلی داشته باشیم و هم از روی اختیار انجامشون بدیم؛ تازه بعدش هم اگه میخوایم روشون حساب کنیم و واقعا بشن داراییمون، باید روشون مداومت داشته باشیم! وگرنه با اینکه اثر خودشون رو دارن، خیلی نمیشه واسه اون دنیا روشون حساب کرد! خب همه میدونن که با چهارتا روپایی زدن اتفاقی نمیشه اسم خودمون رو فوتبالیست بذاریم!

گاهی وقتا فکر میکنی یه کاری مهم نیست؛ در حالی که اون کار خیلی خیلی اهمیت داره و فقط وقتی تموم شه حقیقت رو میفهمیم.
هیچ چی از بین نمیره!
البته یه وقت سوء تفاهم نشهها! هیچ کدوم از کارای ما از بین نمیره! یعنی نمیشه بیخیال حرفهایی که میزنیم و کارهایی که میکنیم و حتی نیتها و خیالهایی که داریم، بشیم! دیر یا زود نتیجه این کارها و فکرها و تصمیمها به خودمون برمیگرده! اینجوری بگم که دنیای اطراف ما یه جورایی با کارهایی که خودمون میکنیم ساخته میشه و نتیجه کارامون دیر یا زود به خودمون برمیگرده. پس باید حواسمون باشه که این کارها توی مسیرمون واسه رسیدن به هدف باشن؛ وگرنه اگه قرار باشه هدف خلقتمون یه چیز باشه و ما از یه ور دیگه بریم که هیچ وقت به مقصد نمیرسیم!
پس بهتره مثل یه جنین که خودش رو واسه دنیایی که قراره توش به دنیا بیاد، آماده میکنه، حواسمون به فکرها و کارها و انتخابامون باشه؛ چون همیناست که داره قلب و شخصیتمون رو میسازه و وضعیتمون رو توی اون دنیا مشخص میکنه!
چرا تولد واسمون مهمه؟
حالا که فهمیدیم چه جور عملی به درد اون دنیامون میخوره، بد نیست بدونیم چرا تولد واسهمون انقدر مهمه؟ خب درسته که تولد هم یه جور انتقال به حساب میاد، ولی با بقیه نقل و انتقالها چندتا فرق اساسی داره! اصلا واسه همین فرقاشه که انقدر واسمون مهمه و میخوایم جشن بگیریمش! حالا بماند که اون موقع که میخواستیم پامون رو توی دنیا بذاریم؛ اصلا همچین حس و حالی نداشتیم! چون انقدر به فضای تنگ و تاریک شکم مادرمون عادت کرده بودیم، که اصلا نمیخواستیم به دنیا بیایم. تازه بعد از به دنیا اومدنمون بود که فهمیدیم چه فرقایی بین دنیا و اون جایی که دلمون نمیخواست ولش کنیم، وجود داره!
خب فرق تولد چیه که انقدر مهمش میکنه؟
اول از همه اینه که وقتی اتفاق بیفته دیگه برگشتی توی کار نیست؛ یعنی هرچی هم کار نصفه و نیمه داشته باشیم، نمیتونیم به جای قبلیمون برگردیم!
فرق دیگه هم شرایط قبل و بعدشه که اصلا با هم قابل مقایسه نیستن! یعنی یه جای تنگ و تاریک و محدود با یه امکاناتی در حد یه جفت و بندناف، در مقایسه با یه عالم قشنگ و بزرگ و رنگارنگ که اصلا از اینور تا اونورش رو نمیتونیم اندازه بگیریم!
یه بار دیگه تولد؟!
حالا ما که دیگه به دنیا اومدیم؛ دونستن این همه چیز راجع به تولد به چه دردمون میخوره؟
درسته که ما به دنیا اومدیم، اما با اجازهتون تولدمون فقط این یه بار نیست! یعنی طبق قانون نسبت، بعد از این دنیا هم قراره بریم اون دنیا و اگه از فرصتمون توی دنیا درست استفاده نکنیم، معلوم نیست توی زندگی ابدیمون توی آخرتی که بینهایت بزرگتر و خفنتر و پیچیدهتر از این دنیاست، باید چه گلی به سرمون بزنیم!

تولد ما مصادفه با وارد شدن به دنیایی که خیلی چیزا لازم داره!
مگه چند جور تولد داریم؟
اگه فکر کردین با یه «تولدت مبارک» همه چی تموم میشه و دیگه هیچ کار دیگهای نداریم، سخت در اشتباهین! چون تازه بعد از همین تولدت مبارکه که معلوم میشه چه گلی به سرمون زدیم و چجوری پامون رو توی دنیای دیگه گذاشتیم!
یعنی همون جوری که یه جنین میتونه سالم یا سالم قوی به دنیا بیاد، یا یه تولد ضعیف یا بیمار داشته باشه یا حتی ناقص و معیوب به دنیا بیاد و تازه به خاطر نوع و شدت و تعداد مریضیهایی که داره توی دنیا گرفتار بشه؛ ما هم میتونیم یه همچین وضعیتی رو موقع رفتن به خونه اصلیمون یعنی آخرت تجربه کنیم!
البته اون موقع دیگه کار از کار گذشته و تولدت مبارک و این جور حرفها به دردمون نمیخوره! چون فقط یه تولد سالم یا سالم قویه که باعث میشه ما بتونیم از نعمتهای آخرت استفاده کنیم؛ وگرنه به اندازهای که از این تولد سالم فاصله داریم، گرفتار میشیم و باید حسرت امکاناتی رو که میتونستیم داشته باشیم و راحت از دستشون دادیم، بخوریم!
چرا به مردن این جوری نگاه نمیکردم؟
حالا که انقدر حرف از تولد زدیم، بذارین یهو تکلیف مردن رو هم معلوم کنیم دیگه! اینکه چرا اصلا نسبت بهش حس خوبی نداریم، یا اصلا این فکری که راجع بهش داریم درسته یا نه؟ آخه میدونین چیه، واقعا حیفه که ما فکر کنیم با مردنی که واسهمون مثل تولده، قراره نیست و نابود بشیم!
یادتون نرفته که ما چون بینهایتطلبیم از هر چی توی فاز نابودی و محدود شدن باشه و این وسط بخواد جلوی ابدی شدنمون رو بگیره خوشمون نمیاد! خب خداییش هر کی بیاد وسط یه کاری چراغ رو خاموش کنه و بگه همه چی تموم شد، حالمون گرفته میشه دیگه! اما مسئله اینجاست که با مرگ قرار نیست چیزی تموم بشه و مرگ فقط یه جور انتقاله؛ اما انتقالی که دیگه برگشتی توش نیست!
یعنی مثل وقت تولد که باید جفت و بندناف و همه ابزارهایی که توی شکم مادر واسه ساختن اندامهامون داشتیم ول میکردیم و فقط خودمون به دنیا میاومدیم؛ موقع مردن هم باید دست و پا و بدن و هرچی که توی دنیا واسه ساختن قلبمون لازم داریم رو رها کنیم و فقط با قلبمون بریم اون دنیا!
ولی ما چون قضیه رو برعکس میبینیم، حالمون گرفته میشه! یعنی بهجای اینکه اصل رو بذاریم روی آخرتی که بزرگتر و قشنگتر و باحالتره، میذاریم روی دنیا! درست مثل جنینی که فکر میکنه هر چی هست فقط توی شکم مادرشه و هرکی از اونجا بیرون بره مرده!
چه فرقی میکنه چجوری فکر کنم؟
حالا فرقش چیه؟ فرقش اینه که اونی که میدونه با رفتن از دنیا قراره بره یه جای خیلی بزرگتر و باحالتر و خفنتر، خودش رو واسه اون دنیا آماده میکنه، اما کسی که فکر کنه با مردن قراره همه چی تموم بشه؛ یا میشینه غصه میخوره و زانوی غم بغل میگیره؛ یا واسه اینکه بتونه توی دنیا لذت ببره دست به هر کاری میزنه؛ چون اصلا آخرتی رو قبول نداره که خودش رو واسه لذتهای تموم نشدنیش آماده کنه!
حالا اگه شما هم از اون دسته آدمایی هستین که خودتون رو حسابی واسه خونه اصلیمون آماده کردین و منتظرین که از نعمتهای خفن و باحالش استفاده کنین، لازمه پیشاپیش بهتون بگم «تولدت مبارک»!