چجوری به جای نگرانی واسه آینده، توی آینده روشنی که قراره بیاد سهیم بشم؟
دیگه هر چقدر هم که توی کارمون تنبلی کرده باشیم و مجلهها رو درست نخونده باشیم، بالاخره بعد از این همه وقت باید فهمیده باشیم که یه موجود بینهایتیم و کلا از هر چی بوی محدودیته میده، بدمون میاد! کافیه فقط یه نگاه به خودمون و آرزوهامون بندازیم، تا ببینیم واسه هیچ چی حد و مرزی قائل نیستیم!
اصلا میدونین چیه به خاطر همین بینهایت طلب بودنمونه که توی تولدمون هم به کمتر از صد و بیست سال راضی نمیشیم و تند تند واسه هم آرزوی یه عمر طولانی میکنیم! چون دوست داریم تا ابد بمونیم و به این راحتی ها معرکه رو خالی نکنیم؛ قلمبه سلمبهاش میشه اینکه میل به جاودانگی داریم!
خب حالا خودتون بگین کسی که میخواد تا ابد باشه و اصلا این مدلی ساختنش، میشه نگران آینده نباشه و کلا بیخیال آینده بشه؟
مگه میشه فکرش رو نکرد؟
جالبه حتی اونایی که کلا فاز مخالف میگیرن و به قول خودشون نه خدا رو قبول دارن و نه اون دنیا رو، هنوز نگران آینده هستن و میخوان بدونن بالاخره تهش چی میشه؟!
ولی خب از سر نادونی و راحتطلبی هم که شده، یه فاز مخالف به خودشون گرفتن و به خیال خودشون زرنگی کردن و کلا منکر همه چیز شدن! غافل از اینکه کار اون دنیا شوخی بردار نیست و باید تاوان نفهمیها و خودسریهاشون رو برای یه ابد پس بدن!
البته اینجوری واسه شیطون هم بد نیست و کلا راحتتره! چون به جای اینکه کلی زحمت بکشه و یواش یواش نقشه کله پا شدن و به فنا رفتنشون رو بکشه، از همون اول خیالش راحت میشه که کلا دارن راه رو برعکس میرن و هیچ وقت به هدف نمیرسن!

رفته بودم کتابخونه که حسابی درس بخونم؛
تو بگو یه خط!
یه جمله!
یه کلمه!
هیچجوره تو مخم نرفت که نرفت
یه آینده درخشان، نه هر آیندهای!
بالاخره شوخی که نیست؛ اگه هیچ امیدی واسه آینده نداشته باشیم که نمیتونیم قدم از قدم برداریم! بالاخره باید یه امیدی باشه که دلمون رو بهش خوش کنیم دیگه! فکر کنین اگه بهمون بگن که قراره بقیه عمرمون رو قراره توی بدبختی و فلاکت بگذرونیم، حال و روزمون چجوری میشه؟
اصلا همه اینا رو هم که بذاریم کنار، از اونجایی که ما یه موجود ابدی و جاودانهایم، این آیندهنگری دست از سرمون برنمیداره! یعنی تنظیمات اولیهمون رو یهجوری چیدن که نمیتونیم خودمون رو بدون یه آینده پرهیجان و باحال تصور کنیم؛ اصلا اگه آینده واسمون تیره و تار باشه، یه جور حس به فنا رفتن بهمون دست میده!

حالا فردا چی میشه؟
اصلا فردایی هست؟!
انبیا هم از آینده گفتن
خب بیخودی که نیست همه پیغمبرها از آینده حرف زدن و اینکه توی آینده ما و جهان چی میخواد پیش بیاد، یکی از دغدغههاشون بوده! یعنی از همون اول تکلیف همه رو روشن کردن و گفتن آینده جهان قراره با کاری که پیروان آخرین پیغمبر خدا رقم میزنن، عوض بشه! اگر هم باهاش همراه نشیم، نه فقط خودمون که بقیه رو هم به فنا میدیم!
یعنی پیغمبرها با این کارشون درست زدن به هدف! هم واسه همهمون یه انگیزه واسه رشد کردن درست کردن، هم کلا استانداردهای یه کار درست و حسابی رو بالا بردن!
اصلا هدف چی بوده؟
ولی خب بالاخره یکی باید واسمون توضیح بده که اصلا چرا باید توی یه همچین آیندهای شریک بشیم، یا شریک شدن توی آینده جهان چه فرقی به حال ما داره؟ خب شاید اگه بدونیم توی آینده میخواد چه اتفاقی بیفته و ما قراره به کجا برسیم، راحتتر ربطمون رو به آینده بفهمیم!
احتمالا تا حالا یجورایی به گوشمون رسیده که آینده دنیا دست کیاست! یعنی توی این کشمکشی که همیشه بین آدم خوبا و آدم بدها بوده، این آدم خوبان که آخرش برنده بازی میشن! خب دیگه کی از پیغمبرها به مردم مهربونتر؟ طبیعیه که بخوان مردمشون توی جای درست تاریخ وایستن و ته تهش عاقبت به خیر بشن! واسه همینم راه و بیراه از این آینده قشنگ حرف زدن و ته دل مردمشون رو نسبت به آخر کار قرص کردن! اصلا معنی دین میشه فهمیدن آینده و ساختن آینده! چون فقط توی یه تمدن درست و حسابیه که آدما میتونن مثل آدمیزاد زندگی کنن و به اون هدفی که خدا واسشون در نظر گرفته برسن!
عضو شدن توی حزب خدا
ولی خب عضو شدن توی حزب خدا و شریک شدن توی این آینده که الکی نیست! بالاخره ما باید چهار چشمی حواسمون به انتخابها و ارتباطها و فکرها و رفتارمون باشه که بتونیم توی دسته آدم خوبا قرار بگیریم.
اما خب قطعا ارزشش رو داره! چون ته یه همچین انتخابی نه فقط قراره شادی و آرامش و خیر و برکت باشه، که اینجوری یه تمدنی توی عالم برپا میشه که از توش فقط آدمهای درست حسابی درمیاد و همه به هدف خلقتشون میرسن!

مرغ آقا اکبری یه پا داشت،
نع!
مگه ما دستمون به آینده میرسه؟
خب حالا سوال اینجاست که چجوری دستمون به آینده میرسه؟ اصلا اگه زودتر از اینکه بخوایم به اون آینده درخشان برسیم، عمرمون تموم بشه چی؟
البته اگه این حرف رو میزنیم، معلومه که هنوز معنی ابدی بودن رو نفهمیدیم! یعنی واسمون جا نیفتاده که واسه خود واقعی ما هیچ حد و مرزی وجود نداره و کلا محدودیت واسه خود آدمیزادیمون معنی نداره!
اصلا میدونین چیه؟ از اونجایی که ما ابدی و بینهایتیم، با این چهار تا کار ریز و درشت توی دنیا نمیتونیم بار آخرتمون رو ببندیم! یه جورایی لازم داریم توشهای که واسه آخرت با خودمون میبریم هم مثل خودمون ابدی و نامحدود باشه!
خب اون کسی که ما رو نامحدود آفریده، بالاخره یه راهی هم واسه این گذاشته که بتونیم خودمون رو ابدی کنیم و توی عمل همه کسایی که قبل از ما بودن و اونایی که بعد از ما میان، شریک بشیم، دیگه! که اون هم میشه داشتن نیت!

چرا نیت؟
شاید باورتون نشه ولی اصل و حقیقت ما به همون نیتها و دغدغههامونه! اصلا همین آرزوها و چیزهایی که دوست داریم، یا چیزهایی که ازشون خوشمون نمیاد و حالمون رو میگیرن، دارن شخصیت ما رو میسازن!
ما هم با همین نیتهای ریز و درشتی که از ته دلمون میکنیم، یه جورایی داریم خودمون رو توی کارهای همون دسته از آدما شریک میکنیم. حالا چه کار خوب باشه و چه کار بد!
منطقش هم اصلا پیچیده نیست! چون باهاشون یه دغدغه داریم و قلبمون داره واسه یه چیز میتپه! درست مثل یه تیم فوتبال که اگه ببرن، همهشون جام رو میبرن و یه نفر نیست که برنده اعلام میشه!
اگه میخوای این موضوع رو بهتر بفهمی، کهکشان درون رو از دست نده!
شریک شدن توی آینده
پس اگه نگران آینده هستیم، یا میخوایم هم توی گذشته و هم توی آینده دنیا شریک بشیم، فقط کافیه از ته دل آرزوی این کارها رو داشته باشیم؛ یعنی یه نیت واقعی که البته با کارمون تاییدش کنیم!
یعنی چی؟ یعنی اینکه نمیشه آرزومون یه وری باشه و کارها و سبک زندگیمون درست توی نقطه مقابلش! مثلا بگیم واسه کشورمون جون میدیم، بعد صبح تا شب بریم اینور و اونور از کشورمون بد بگیم! یا بگیم اگه توی زمان امام حسین بودیم، عمراً تنها میذاشتیمش، بعد همین الان راست راست راه بریم و عین خیالمون نباشه که یه امام تنها داریم!
پس اگه واقعا نگران آیندهایم و میخوایم واسه تمدنی که قراره همه رو به هدف برسونه یه کاری کنیم، کافیه واقعا نیت کنیم و واسش دست به کار بشیم!
حالا بیا چراغ رو گوش کن تا مسیر رسیدن به آینده و اهمیتش خوب برات روشن بشه!