بهترین آرزو چی میتونه باشه؟ آرزوهام رو چجوری بچینم که پشیمون نشم؟
تا حالا چند دفعه لیست آرزوهاتون رو تغییر دادین؟ شده با خودتون بگین این دیگه چه آرزوهایی بود که داشتم؟ شده برای یه آرزو سالها حرص بخوری، شب بیدار بمونی، برنامه بریزی…بعد که بهش رسیدی، چند وقت نگذشته با خودت بگی: «همین؟! این همه دویدم واسه این؟»
نه اتفاق بدی افتاده، نه شکست خوردی…ولی یه جور پشیمونیِ عجیب ته دلت نشسته.
سؤال اصلی اینه که:
📌چرا بعد از رسیدن به بعضی آرزوهامون، یهو پشیمون میشیم؟
📌 مشکل از آرزو بود؟
📌 از خودِ ما بود؟
📌 یا از یه چیز عمیقتر که حواسمون بهش نبوده؟
جالبه بدونی این حس اتفاقی نیست. یه قانون داره. یه معیار پنهان که آرزوها رو قبل از اینکه توی قلبمون بشینن، وزن میکنه…اما ما معمولاً بعد از رسیدن به آرزوها این مساله رو میفهمیم. اگه میخوای بدونی چرا بعضی آرزوها تاریخ مصرف دارن و چرا بعضیا هیچوقت کهنه نمیشن، این شماره از مجله برنا رو از دست نده.
چجوری باید آرزو کنیم؟
میدونین چیه، مشکل از آرزوهامون نیست! ما چون خودمون رو درست نمیشناسیم، قیمتمون رو نمیدونیم! بعدش هم یه آرزوهایی میکنیم که توی حد و اندازهمون نیستن! چون آرزوهامون هم دقیقا به قیمتمون بستگی دارن!
خب همونجوری که مربی رونالدو ازش انتظار نداره به جای خواستن توپ طلا، آرزوی قهرمانی با تیم محلهشون رو داشته باشه، خدا هم از ما هم به عنوان یه آدم، انتظار آرزوهای کوچیک و دم دستی نداره! یعنی یهجورایی زشته که ما آدم باشیم و خودمون و آرزوهامون رو تا حد کمالهای حیوانی و گیاهی یا حتی جمادی پایین بیاریم!
مثلا ته ته آرزوهامون داشتن یه ماشین خفن یا بهترین هیکل و پشت بازو باشه! یا عاشق این باشیم که یه روز پز خانم دکتر و آقای مهندس بودنمون رو به بقیه بدیم!
حالا خداییش اگه یادتون رفته کمالهای گیاهی و حیوانی و اینجور چیزها چی بودن و چرا توی قد و قواره ما نیستند، یه دور برگردون بزنین و مجله شماره یازدهممون رو بخونین!

بالاخره مامان راضی شد با بچههای مدرسه برم اردو.
مامان نگران راه بود، ولی من به تنها چیزی که فکر نکرده بودم، خودِ راه بود.
بدجور رکب خورده بودم. این راه انگار تمومی نداشت. هرچی میرفتیم، نمیرسیدیم.
یعنی همچین آرزوهایی بده؟
البته یه وقت سوء تفاهم نشهها! ما نگفتیم دکتر و مهندس شدن و ماشین باحال و هیکل خوب داشتن بده! اتفاقا استفاده از دنیا و امکاناتش تا جایی که ما رو از هدفمون دور نکنه خوبه؛ چون بالاخره ما یه ماشینی میخوایم که ما رو به هدفمون برسونه دیگه! ولی خب نکتهاش اینجاست که اینا توی قد و قواره آرزوهای ما نیستن!
یعنی از ما بهعنوان یه آدم انتظار آرزوهای خیلی بزرگتر از این چیزا میره! یه چیزایی توی حد و اندازه من واقعی خودمون!
خب اگه خان عموی شما با یه عالمه مال و منال و نوه و نتیجه توی لیست آرزوهاش بنویسه بستنی قیفی و توپ چهلتیکه و دوچرخه فنردار تعجب نمی کنین؟! یعنی نه اینکه اینجور چیزها بده! فقط توی شان و اندازه خان عموی بزرگوار شما نیست!

اگه حواسمون نباشه چی؟
میدونین چیه، ما اگه حواسمون به عشقها و آرزوهامون نباشه، بالاخره یه جایی پشیمون میشیم! یعنی یا اولویتهامون رو درست تشخیص نمیدیم، یا یه جایی که قراره بین دوتا آرزو، بهترین آرزو رو انتخاب کنیم و یکی رو فدای اون یکی کنیم، مثل هاج و واجها در و دیوار رو نگاه میکنیم!
آخه الکی که نیست! یه آرزوی اشتباه که فقط پشیمونمون نمیکنه! ما آدمیم و وقتی آرزوهامون توی قد و قوارههای آدمیزادیمون نیستن، کلا از حالت تعادل درمیایم و دیگه طبیعی عمل نمیکنیم! درست مثل بدنی که جای سر و دستش عوض شده باشه! خب معلومه که از یه چیز غیرطبیعی یه خروجی درست و حسابی درنمیاد! حالا مسئله اینجاست که چیکار باید کرد؟

این آدمها چیزهایی رو گذاشتن کنار که همین الان آرزوی خیلیهامونه.
گمونم اون داشتهها اونقدر که برای ما مهمه،
برای اونا جزو اولویتهای خاص زندگیشون نبوده.
چجوری مهندسی کنیم؟
یادتونه فرق ما با بقیه موجودات چی بود؟ آفرین! بخش انسانی و آدمیزادیمون!
یعنی همون بخشی که باهاش عاشق بینهایتیم!
پس آرزوهامون هم باید با همین بخشمون تنظیم بشه! یعنی اگه میخوایم طبیعی باشیم و مثل آدم رفتار کنیم، باید اولویت عشقها و آرزوهامون هم رسیدن به عشق بخش انسانی یعنی الله باشه!
چون فقط اینجوری میتونیم یه آدم متعادل باشیم و به آرامش برسیم!
یه اولویتبندی درست!
پس اگه میخوایم عشق و محبتمون یه اولویت درست داشته باشه که از تعادل درنیایم و کج و کوله نشیم، یا با سر توی در و دیوار نریم، چارهای نداریم جز اینکه آرزوهامون طبق عشقهای بخش انسانیمون باشن! یعنی الله و اهل بیت و تلاش واسه رسیدن به خدا[1] رو بذاریم بالای لیست آرزوهامون! اینم ما نگفتیما! خدا خودش توی قرآن گفته!
یعنی یه جورایی باید همه تصمیمها و انتخابها و فکرها و رفتارهامون رو با خدا و انتظارهایی که اَزَمون داره تنظیم کنیم!
حالا نه اینکه آرزوهای دیگه نداشته باشیم؛ نه! ولی آرزوهای دیگهمون بعد از عشق و آرزوهای بخش انسانیمون بیان!
چون همون جوری که اگه جای غذا و هله هولههایی که میخوریم رو عوض کنیم، تعادلمون به هم میخوره؛ عوض کردن جای آرزوهای اصلیمون با آرزوهای کوچیک و دم دستی هم تعادلمون رو به هم میزنه!

یادمه توی شب آرزوها بعد از اینکه مراسم تموم شد، رفته بودم یه گوشه و یه لیست بلندبالا از آرزوهام نوشته بودم.
نشستم و شروع کردم به خوندن.
نقش اهل بیت چیه؟
حالا درسته که الله عشق بخش انسانیمونه، ولی خب نقش اهل بیت و جهاد این وسط چی میشه؟ یعنی چرا باید عشق اهل بیت و جهاد رو هم بذاریم بالای لیست آرزوهامون؟
جوابش اصلا سخت نیست!
خداییش اگه شما بخواین شبیه یه نفر بشین، چی کار میکنین؟ خب معلومه که هرچی عکس و فیلم ازش هست، نگاه می کنین! پس چجوری توقع داریم که بدون هیچ الگویی شبیه خدا بشیم؟ خب شبیهترین کسانی که میتونیم به خدا پیدا کنیم، اهل بیت هستند!
واسه همینم رسیدن به خدا بدون شبیه شدن به اهل بیت و داشتن عشقشون، نه شدنیه و نه امکانپذیر! حالا اینکه بعضیا بدون داشتن مثال و نمونه دارن شبیه کدوم خدا میشن، واسه خودش جای سواله!
البته نه فقط عشق به اهل بیت که خود جهاد کردن هم واسه رسیدن به خدا لازمه! چون مگه میشه ما بخوایم به خدا برسیم ولی هیچ تلاشی واسه رسیدن بهش نکنیم؟ یا اصلا همینجوری دست رو دست بذاریم و با هر چی که داره جلوی رسیدن و شباهتمون به خدا رو میگیره، مبارزه نکنیم؟ حالا توی کهکشان درون بیشتر توضیح دادیم.
درست انتخاب کردم یا نه؟
حالا از کجا بفهمیم داریم راه رو درست میریم یا نه؟ اصلا از کجا بدونیم که بهترین آرزو بالای لیست آرزوهامونه؟
قبول دارین که درست و غلط بودن هرچی رو میشه از روی نشونههاش فهمید؟! خب بالاخره یه چیزیکه درسته باید اثر خودش رو داشته باشه دیگه! مثلا اگه چرخ دوچرخهمون رو باد زدیم و هنوز شل و ول راه میره، یعنی یه جای کار ایراد داره! یا اگه کلی درس خوندیم و هنوز نمرهمون پایینه، یعنی یه چیزی اون وسط خرابه!
پس اگه واسه خودمون یه لیست بلند و بالا از آرزوها داریم و دم به دقیقه هم به روزش میکنیم، ولی هنوز اثری از مهربونی و خوشحالی توی ما نیست، باید یه ویدئو چک کنیم! چون یه جورایی این اوضاع داره بهمون میگه که عشق بخش انسانیمون یعنی خدا، بالای لیست نیست! یا بهتره بگیم یه جای کار ایراد داره و بهترین آرزو سر جای خودش نیست!
حالا چجوری داستان رو حل کنیم؛ بفرمایید چراغ!
[1] جهاد در راه خدا